تبلیغات
كوچه سرگردانی - محمد عبدی
دوشنبه 19 بهمن 1388

محمد عبدی

   نوشته شده توسط: علیرضا    


جمعه شانزدهم بهمن 77 بود که موجی در وجودم خروشان شد و ...

شنبه هفدهم بهمن 77 بود كه بعد از ظهر احسان زنگ زد، خبری به خونواده داد که وقتی خواهرم منو تو كوچه پیدا كرد و بهم گفت تا چند لحظه میخکوب شده بودم، بهم گفت:شهید عبدی - قافله شهدا
احسان جهرمی زنگ زده گفته حال فلانی بده سریع بیاید دم خونشون.


فهمیده بودم چون از چند ماه پیش مدام می گفت حالا چه شوخی چه جدی ...

 اصلا متوجه نشدم چی شده؟!! تا وقتی رسیدم دم خونشون. دیگه مطئن شده بودم ولی نمی خواستم باور كنم كوچشون شده دارالعزا هر طرف یكی زمین گیر شدهآخه همه دوستش داشتن اینو وقتی فهمیدم كه حتی اونایی كه باهاش میونه ی خوبی نداشتن هم زمین گیر شده بودن و مات ...

بالاخره این همه، این در و اون در زدنش نتیجه داد. اونقدر عاشق شهادت بود که بالاخره به عشقش رسید. تهرانپارس، سیستان، ایرانشهر و خیلی جاهای دیگه هم شهادت می دن که محمد واقعاً عاشق شهادت(در عمل، نه در حرف) بود، و انقدر تو راهش استقامت کرد که ثابت کرد در باغ شهادت هنوز هم بسته نیست.



رفتارش صمیمی بود اهل ریاکاری نبود. یادم می آید یک روز خوابیده بودم، دیدم کف پایم می خارد. بلند شهید عبدی - قافله شهداشدم، دیدم محمد صورتش را به کف پایم می مالد. خیلی ناراحت شدم، پایم را سریع کشیدم و با خشم گفتم: این کارها چه معنی می دهد؟
گفت: مگر بهشت زیر پای مادرها نیست؟ دوست دارم چشمهایم نور بگیرد، نور بهشت. (مادر شهید)


این آخر سری ها بی تاب شده بود،یک روز به من گفت:حاجی دعا کن شهید بشوم. من گفتم: نه، دعا می کنم که شهید نشوی. دعا می کنم بمانی و بچه های مردم را جمع کنی و به آنها سر و سامان بدهی. آن ها ترا می خواهند. محتاج امثال تو هستند.تو باید باشی تا در این وضعیت پر آشوب به جوان ها امید بدهی.
او با دلواپسی گفت: وقتی تن آدم نمی تواند حجم روحش را تحمل کند چه کار باید کرد؟ من از بودن با بچه ها خسته نشدم . ای کاش شبانه روز صد ساعت بود و از این جسم کوچکم صد تا تن تکثیر می شد و بین این همه نگاه های تشنه تقسیم می شدم. ولی چه کنم حاجی؟ این تن، بارکش خوبی برای روحم نیست. مضطرب است، منتظر است.
دیروز توی روضه حضرت زهرا (س) وقتی بی اختیار شدم. دست خودم که نبود، جیغ کشیدم. همه پریشان زده مرا نگاه کردند. نمی دانم چرا سینه ام داغ شد پهلویم تیر کشید. با خودم گفتم اگر ادعای شیعه حضرت زهرا (س) را دارم، باید از سینه یا پهلو شهید شوم. اگر یکی از این دو نشانه را نداشتم بدانید شهید نیستم. یک مرده مثل همه مرده های دیگر. فقط ادای شیعه ها را در می آوردم همین............(از دوستان شهید)


یک روز وقتی فهمید جمعه بیستم ماه رمضان قرار است شهداء را تشییع کنند، شب نوزدهم با تعدادی از بچه ها به معراج شهداء رفت و آنجا ماند و شب قدر خود را با شهداء سپری کرد؛ آن شب به یکی از دوستهایش گفته بود: «من آنچه را که می خواستم، بدست آوردم و گرفتم.»(پدر شهید)


گوشه ای از دست نوشته های شهید عبدی   
خدایا! بار گناهانم بسیار سنگین است و توان تحمل و صبر در برابر آنها را ندارم ...... آرزویم این است که در راه تو به شهادت برسم. می خواهی راستش را بگویم؟ اگر راهی غیر از شهادت بود حتما انتخاب می کردم. آخر خودت گفته ای: اولین قطره خون شهید که بر زمین ریزد من تمام گناهانش را می بخشم. دوست دارم وقتی به لطف و کرم و عطای تو به شهادت برسم، آقایم اباعبدا.. الحسین(ع) بر بالین من حاضر شود.....
اطاعت از مقام معظم رهبری را از یاد نبرید حرفها و صحبتهای ولی امر را حلقه آویز گوش خود گردانید و بدانید که سعادت دنیا و آخرت شما عمل به دستورات اسلام و ولی فقیه است. پشتیبان او باشید و از فرامینش اطاعت و حمایت کنید تا خدا از شما راضی باشد.
نگذارید علی زمان ما چون علی(ع) غریب بماند ..... سینه هایتان را چون سینه های کربلاییان در برابرش سپر و برای بقایش آماده خون فشانی کنید. راستی، اگر توفیق یار شما شد و به دیدارش نایل شدید به او بگویید سربازی داشتید که خیلی دوست داشت قبل از رفتن یک بار دیگر زیارتت کند ولی توفیق یارش نشد. سلام مرا به او برسانید و رویش را ببوسید.
امیر! (منظور، شهید امیر مراد حاصلی پسرخاله شهید عبدی است) دارم می میرم. الان شب قدر است. دلم برای تو خیلی تنگ شده است. دارم دق می کنم. انگار تمام دنیا روی سرم خراب شده است...... اصلا نمی دانم چرا زنده ام؟ مگر من چکار کرده ام؟ ..... چرا قدر من را نمی دهند؟ می خواهم شهید شوم. آخر به چه کسی بگویم که دارم می میرم؟ دارم از دست می روم. دیگر اشکم به زور می آید. چقدر گریه کنم؟ چقدر فریاد کنم؟ مگر من با تو قرار نگذاشته بودیم؟ آن روز وقتی بدنت را توی قبر می گذاشتم از تو قول گرفتم ...... حالا من مانده ام ، تنهای تنها.....شهید عبدی - قافله شهدا


آبی تر از آنیم که بیرنگ بمیریم
از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم
ما  آمده  بودیم  تا  مرز  رسیدن
همراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیریم
ما را بکُش و مُثله کن و خوب بسوزان
لایق که نبودیم در این جنگ بمیریم
یک جرات پیدا شدن و شعر چکیدن
بس بود که با آن غزل آهنگ بمیریم
پای طلب و شوق رسیدن همه حرف است
بد خاطره ای نیست اگر لنگ بمیریم
تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم
شاید که خدا خواسته دل تنگ بمیریم
فرصت بده ای روح جنون تا غزل بعد
در غیرت ما نیست که از سنگ بمیریم
هرگز نکنم شکوه و ناله نه گلایه
الحق که در این دایره خونرنگ بمیریم

نحوه شهادت
توی بیابان می رفتیم که رد یک ماشین که جاده اصلی را قطع کرده بود توجه ما را جلب کرد، رد ماشین به بیابان می رفت. اگر چه امکاناتمان کم بود ولی رد ماشین را دنبال کردیم، ساعتها به دنبال رد بودیم که یکباره چشمهای من روی بک تپه، سیاهی زد. احساس کردم آدمی ایستاده است. از ماشین پیاده شدم و خوب نگاه کردم، دیدم که یک نفر با آر پی جی، ماشین ما را نشانه رفته است. سریع از ماشین پریدیم پایین، بعد از چند ثانیه ماشین ما با یک انفجار مهیبی منهدم شد و اَتش انواع سلاحها بر سرمان باریدن گرفت. تازه فهمیدیم که در کمین اشرار و قاچاقچیان افتاده ایم، هر لحظه انتظار مرگ را داشتیم؛ هیچ کس نمی توانست که تکان بخورد. چرا که آنها بخوبی بر ما مسلط بودند و صحنه هر لحظه وحشتناک تر می شد. توی این چنین وضعیتی که نه راه پس داشتیم و نه راه پیش؛ محمد دو نفر از بچه ها را بلند کرد و با ذکر "الله اکبر" از یک طرف، صحنه نبرد را باز کردند و به طرف اشرار حمله بردند. این شهامت او باعث شد چند نفر دیگر از بچه ها، از یک محور به اشرار حمله کنند. صحنه عجیبی بود. محمد در دامنه تپه تکبیر می گفت و بالا می رفت هر تکبیر او روحیه ای بود در بچه ها و وحشتی بود در دل آن نامردان.شهید عبدی - قافله شهدا
ناگهان دیدیم محمد در چند متری گرینف دشمن خیز برداشته و منتظر فرصت بود تا در یک یورش دیگر مهمترین سنگر استراتژیک دشمن را فتح کند. اما آنان متوجه حضورش شدند و به طرفش شلیک کردند. صدای بلند یا حسین(ع) از حنجره محمد تمام دشت را پر کرد. او توانست کارش را به انجام برساند و در یک چشم به هم زدن، هدف را از پا در بیاورد؛ اما صد حیف که پیکر پاکش چند لحظه بعد، روی دشت از پا افتاد....
وقتی جلوتر رفتیم دیدیم که فقط یک تیر به محمد خورده، آن هم درست در سینه اش......
یاد حرفش افتادیم که: اگر ادعایم می شود که شیفته خانم حضرت زهراء(س) هستم، باید از سینه یا پهلو شهید بشوم.(از همرزمان شهید)


فرازهایی از وصیتنامه شهید محمد عبدی
سالها بود که در این رویا زندگی می کردم و به انحاء مختلف خود را با عشق شهادت مشغول می نمودم. سالها بود که سعادت را شهادت می دیدم ولی .....
خداوندا! تو را سپاس می گویم که به این بنده حقیر ضعیف سراپا تقصیر عنایت نمودی و با همه بدیهایی که از او سراغ داشتی، نامه هایش را بی جواب نگذاشتی.
خداوندا! در دوران هشت سال دفاع مقدس توفیق یارم نشد و لیاقت سربازی ولّی تو را پیدا نکردم؛ اما اکنون در میدان مبارزه با نفاق و دورویی توفیق شرکت یافته ام و می توانم تمام عقده هایم را که سالها در گلو فشرده و در مشتهایم جمع کرده ام، یکباره بر سر منافقین و کوردلان بریزم و بر سر همانهایی که دل نایب امام زمانمان را خون کرده اند و آزار و اذیتشان کرده اند، فرو کوبم.


ولادت:27/3/1355
شهادت :جمعه 16/11/1377
محل دفن: تهران،بهشت زهرا، قطعه 50 ردیف 37

 

( انشاءالله نحوه آشناییم با شهید عبدی رو بعدا تو یه پست جدا میزارم )


feet complaints
پنجشنبه 23 شهریور 1396 ساعت 19 و 17 دقیقه و 00 ثانیه
Howdy, I believe your site might be having web browser compatibility
problems. When I look at your website in Safari, it looks fine however, if opening in Internet Explorer,
it's got some overlapping issues. I merely wanted to provide
you with a quick heads up! Aside from that,
excellent website!
kyliekociolek.weebly.com
چهارشنبه 21 تیر 1396 ساعت 22 و 17 دقیقه و 32 ثانیه
Pretty nice post. I just stumbled upon your weblog and wanted to say that I've truly enjoyed
browsing your blog posts. After all I'll be subscribing to your feed and I hope you write again very soon!
manicure
سه شنبه 22 فروردین 1396 ساعت 17 و 18 دقیقه و 17 ثانیه
Thanks for finally writing about >كوچه سرگردانی - محمد عبدی <Loved it!
پنجشنبه 20 اسفند 1388 ساعت 11 و 23 دقیقه و 36 ثانیه
روی قبرم بنویسید مسافر بوده است
بنویسید که یک مرغ مهاجر بوده است

پاسخ علیرضا : نام ؟
نازی خانم
چهارشنبه 19 اسفند 1388 ساعت 14 و 58 دقیقه و 37 ثانیه
صلوات خدا بر شهیدان راه حق
برای شادی روی شهید محمد عبدی صلوات یادتون نره مخصوصا صاحب وبلاگ
داداش محمد
جمعه 23 بهمن 1388 ساعت 00 و 22 دقیقه و 17 ثانیه
علیرضا خوش به حالش
محمد عبدی رو میگم
خوش به حالش رفت تا این روزا رو نبینه
واسه كسی كه آرزوش دیدن آ سید علی بود خیلی سخت بود كه امروز تو تهران باشه و پاره كردن و لگد مال شدن عكس رهبرش رو ببینه
سخت بود براش كه بمونه و بشنوه شعار:
...قاتل است - ولایتش باطل است
و وای به حال من و امثال من كه میون روزمرگی این دنیا شدیم شریك دزد و رفیق قافله
خدا رحم كنه به من
mahak
سه شنبه 20 بهمن 1388 ساعت 12 و 54 دقیقه و 12 ثانیه
روزی که دلم در پی ات افتــــــاد

آوار بلا بر سرش افتــــــــــــاد

چون رنج به عشق تو پذیرفـــت

دیـــوانه شد و از نفس افتـاد

بعد از سپری گشتن ایـــــــــــام

دل بار دگر یــــــــــــاد تو افتاد

از هجر تو بی تاب و توان گشت

عاشق شد و در دام تو افتاد


H.A
دوشنبه 19 بهمن 1388 ساعت 22 و 11 دقیقه و 32 ثانیه
GOD bless him
وبلاگ زیبایی داری به من هم سر بزن خوشحال میشم
شباهنگ فردوسی
دوشنبه 19 بهمن 1388 ساعت 18 و 45 دقیقه و 54 ثانیه
بلند مرتبه و بزرگوار است خدائیکه به حق و راستی پادشاه ملک وجود است

کلیدهای خزائن آسمانها و زمین در نزد پروردگار مهربان توست آنچه که در نزد اوست بی شمار و بهتر خواهد بود پاداش نیکوکاران بسیار نیکو خواهد بود محققا خدای مهربان بر باطن و ظاهر بندگان خویش آگاه است غم مخور به ذکر اوصاف پروردگار خویش تسبیح گو وا ز نمازگزاران باش و دائم به پرستش خدای خود مشغول باش تا ساعت یقین بر تو فرا رسد . البته وعده خدای تو محققا واقع خواهد شد .

سلام همسفر

موفق باشید مهربان
هیچکس
دوشنبه 19 بهمن 1388 ساعت 13 و 15 دقیقه و 37 ثانیه
خدایش بیامرزاد.

ما هرچه داریم از شهدا داریم.
امیدوارم در مسیر( اهداف ) آنها قدم برداریم.
من یکی که کمتر از این هستم که بخوام راجع به این چیزا صحبت کنم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر