تبلیغات
كوچه سرگردانی - اسمش محمد بود ...
چهارشنبه 19 اسفند 1388

اسمش محمد بود ...

   نوشته شده توسط: علیرضا    

                                       یار سفر كرده ام ، رحم و مروت چه شد

                                         رفتی و تنها شدم ، عقد اخوت چه شد

 

بعد از نماز رسیدم . دیدمش .

اونطور كه باید وشاید ( یعنی اونطوری كه من توقع داشتم ) تحویل نگرفت ، اما این كارش بیشتر حریصم كرد

واكمنشو آورده بودم با نوارش بهش برگردوندم

          جام می به كف ساقی .... می جانانه گرفته .... مرغ دل ز قفس پرید .... یثرب لانه گرفته

                                دلم هوای مدینه را كرده .... مدینه ما را به گریه آورده

                             كبوتر جانم میان هر كوچه .... به پی غریب مدینه می گرده

 

اسمشم از بچه ها پرسیدم

محمد

یه كوچولو ارتباطی باهاش داشتم ، تا پام كه خوب شد دیگه آویزونش شدم

اینور ، اونور ، هر جا كه فكرشو بكنی

خیلی حال می داد وقتی باهاش بودم ، خیلی هم حرفای نصیحت آمیز و ... نمیزد ولی الان كه فكرشو می كنم وقتی ترك موتورش بودم یا تو ماشینش یا با هم پیاده روی می كردیم یا ... همشون واسم یه جورایی كلاس اخلاق بود .

اونم مردونه خیلی بهمون اهمیت می داد ( این بهمون كه میگم یعنی منو همه ی بچه هایی كه دوستش داشتیم )

اولین اردو مشهد كه رفتم دوست داشتم تو گروهش باشم ولی نشد ، البته از گروهی كه توش افتادم هم راضیم .

تو راه یه مسافت زیادی تقریبا از تهران تا ایوانكی چون جا كم بود تو اتوبوس ، نشسته بود كف اتوبوس كنار صندلی من ، پامم كه زیر پاش مونده بود هم له شده بود و هم داغ ... ولی چه كنیم دیگه مرام و معرفت و ... (الكی گفتم روم نمی شد بهش بگم پام مونده زیر پاتون )

الان یه آه عمیق كشیدم

هر موقع یادش میفتم تا یه مدتی كه اون مدته بستگی به وضع دلم داره ، هوای دلم یه جورایی میشه

اگه بخوام ازش حرف بزنم تو ده تا پست هم تموم نمیشه ، پس بهتره خلاصش كنم

خیلی عاشق شهادت بود

یكسره هم شغل عوض می كرد ، انگار دنبال یه چیزی می گشت .. البته قطعا پول كه نبود چون هر موقع حقوق می گرفت تا یه چند روزی به همه بچه ها خوش می گذشت ..

این آخر سریه شده بود عضو یه گروهان كه كارشون مبارزه با اشرار مسلح بود مثل ریگی ( البته اون موقع ریگی 16 ساله بود ، یعنی طفل بود )

همیشه میگفت ..........( ولش كن از این حرفای كلیشه ای بدم میاد بذارید بقیشو بگم )

آخرین بار كه رفت ماموریت اتفاقا قبل از رفتنش یه كتاب هم بهم هدیه داد ، انگشترم رو هم گرفت كه موقع شهادت تو دستش باشه ـــ خدا بگم این رضا طاهری رو چیكار كنه كه انگشترم رو گم كرد ــ به یك ماه نرسیده بود كه تو كوچه بالاییمون داشتم میومدم سمت خونه ( نمی گم از كجا چون از فوتبال بدم میاد ) كه دیدم خواهرم هراسون اومد طرفمو گفت بدو احسان جهرمی زنگ زده گفته حال آقا عبدی بَده ، بیا دم خونشون

شصتم خبردار شد

بگذریم كه چجوری رسیدم در خونش ، هر كی یه طرف ولو شده بود كل كوچه شده بود عزاخونه

دیگه حال ندارم بقیشو بگم ببخشید ...........

اگه شد گهگداری یكی از خاطره هایی كه باهاش داشتم رو می نویسم و سرتون رو درد میارم

یه آه عمیق دیگه

 


داداش محمد
پنجشنبه 27 اسفند 1388 ساعت 18 و 17 دقیقه و 57 ثانیه
شرمنده كه انقدر دیر اومدم
چند روزی نبودم
ولی به هر حال خیلی كنجكاو بودم ادامه ی داستانت رو بخونم
خوش به حال تو كه با همیچین آدمی همسفره و رفیق بودی
خوش به حالت ..
هوبخت
شنبه 22 اسفند 1388 ساعت 14 و 48 دقیقه و 34 ثانیه
سلام علیرضا
فقط میتونم بگم راهش پررهرو باد
غروب جنگ
جمعه 21 اسفند 1388 ساعت 19 و 21 دقیقه و 29 ثانیه
عالی بود. غروب جنگ بروز شد. یاحق
بررسی رویکرد رادیوهای خارجی نسبت به مسائل زنان ایرانی...
چشم انتظار ...
جمعه 21 اسفند 1388 ساعت 13 و 08 دقیقه و 25 ثانیه
سلام دوست عزیزم
ممنون كه خبرم كردین
خیلی دوست دارم بدونم بعدش چی شد؟ دوستتون شهید شد؟
پاسخ علیرضا : شانزده بهمن هفتاد و هفت
مروارید عرفان
پنجشنبه 20 اسفند 1388 ساعت 17 و 56 دقیقه و 45 ثانیه
سلام دوست عزیز و گرامی

این خاطره دلم را به درد و اشک را بچشمم آورد

شهدائی چون عبدی عزیز حق بزرگی بر این ملت دارند . روحشان شاد و یادشان گرامی .

کسی که جان برکف در راه هدفش شهید میشود یاد و خاطره اش همیشه زنده است .

شاد و موفق باشی .

هیچکس
پنجشنبه 20 اسفند 1388 ساعت 00 و 35 دقیقه و 48 ثانیه
خدایش بیامرزاد.
از اینجور رفقات های بی مزد و بی منت توی این زمونه کم پیش میاد.

البته من خودم یه دونه اش رو دارم و قدرش رو میدونم.

راهش پر ررو باد.
داوود
چهارشنبه 19 اسفند 1388 ساعت 19 و 32 دقیقه و 33 ثانیه
اى محمّد!
اگر تو نبودى ، جهان با این عظمت را نمى آفریدم و اگر علىّ علیه السلام نبود، تو را نمى آفریدم و اگر فاطمه زهراء سلام اللّه علیها نمى بود، شماها را نمى آفریدم...
............................................................
عالیه:
زنی را كه بلند مرتبه باشد، عالیه گویند.حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها برترین خلق است همچون شوهرش، كه عالی و بلند مرتبه است، او نیز عالم بلند مرتبه می باشد....
............................................................
العجب داداش علیرضای خودم.بسیار جالب و تامل بر انگیز بود.بعده خوندن یه حس عجیبی بهم دست داد.موفق باشی...
اللهم عجل فی فرج مولانا صاحب العصر و الزمان....
دلهاتان شوریده نینوا یا مولا علی مدد ...
ستاره***
چهارشنبه 19 اسفند 1388 ساعت 15 و 23 دقیقه و 28 ثانیه
خوندم.یادش گرامی

امیدوارم خوبی هایی که از او یاد گرفتی همیشه در زندگی همراهت باشه.

مرسی
نازی خانم
چهارشنبه 19 اسفند 1388 ساعت 15 و 21 دقیقه و 48 ثانیه
بازم برای شادی روح شهید عبدی صلوات
هر چی فکر کردم چیزی یادم نیومد بنویسم ولی ...............
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.