تبلیغات
كوچه سرگردانی - گرفتاری ...
دوشنبه 19 مهر 1389

گرفتاری ...

   نوشته شده توسط: علیرضا    نوع مطلب :

اغلب فكر می كنیم چون خیلی گرفتاریم

به خدا نمی رسیم

اما واقعیت این است كه

چون به خدا نمی رسیم خیلی گرفتاریم


How long will it take for my Achilles tendon to heal?
پنجشنبه 16 شهریور 1396 ساعت 20 و 30 دقیقه و 07 ثانیه
I am actually grateful to the owner of this web site who has shared this impressive paragraph at at this place.
hollie0hensley7.wordpress.com
چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت 10 و 03 دقیقه و 26 ثانیه
Hi there it's me, I am also visiting this website on a regular
basis, this site is genuinely nice and the people are actually sharing
fastidious thoughts.
http://plaza.rakuten.co.jp/kandisdomkowski/diary/201507090001
شنبه 14 مرداد 1396 ساعت 05 و 54 دقیقه و 04 ثانیه
You made some really good points there. I checked on the web for additional information about the issue and found most
individuals will go along with your views on this website.
BHW
دوشنبه 28 فروردین 1396 ساعت 22 و 31 دقیقه و 39 ثانیه
You really make it seem so easy with your presentation however I find this matter to be actually something which
I feel I would by no means understand. It kind of feels too complicated and extremely extensive for me.
I'm looking ahead in your subsequent post, I
will try to get the hold of it!
رها
سه شنبه 4 آبان 1389 ساعت 20 و 29 دقیقه و 45 ثانیه
دستمال كاغذی به اشك گفت: قطره قطره‌ات طلاست
ك كم از طلای خود حراج می‌كنی؟
عاشقم با من ازدواج می‌كنی؟
اشك گفت: ازدواج اشك و دستمالِ كاغذی!
تو چقدر ساده‌ای خوش خیال كاغذی!
توی ازدواج ما تو مچاله می‌شوی چرك می‌شوی
و تكه‌ای زباله می‌شوی پس برو و بی‌خیال باش عاشقی كجاست!
تو فقط دستمال باش!
دستمال كاغذی، دلش شكست گوشه‌ای كنار جعبه‌اش نشست
گریه كرد و گریه كرد و گریه كرد
در تن سفید و نازكش دوید خونِ دردآخرش،
دستمال كاغذی مچاله شد مثل تكه‌ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد چرك و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
گرچه توی سطل آشغال پاك بود و عاشق و زلال
اوبا تمام دستمال‌های كاغذی فرق داشت
چون كه در میان قلب خود دانه‌های اشك كاشت


سلام
ببخش یه مدت نبودم...
موفق باشی
رها
سه شنبه 4 آبان 1389 ساعت 20 و 29 دقیقه و 40 ثانیه
دستمال كاغذی به اشك گفت: قطره قطره‌ات طلاست
ك كم از طلای خود حراج می‌كنی؟
عاشقم با من ازدواج می‌كنی؟
اشك گفت: ازدواج اشك و دستمالِ كاغذی!
تو چقدر ساده‌ای خوش خیال كاغذی!
توی ازدواج ما تو مچاله می‌شوی چرك می‌شوی
و تكه‌ای زباله می‌شوی پس برو و بی‌خیال باش عاشقی كجاست!
تو فقط دستمال باش!
دستمال كاغذی، دلش شكست گوشه‌ای كنار جعبه‌اش نشست
گریه كرد و گریه كرد و گریه كرد
در تن سفید و نازكش دوید خونِ دردآخرش،
دستمال كاغذی مچاله شد مثل تكه‌ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد چرك و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
گرچه توی سطل آشغال پاك بود و عاشق و زلال
اوبا تمام دستمال‌های كاغذی فرق داشت
چون كه در میان قلب خود دانه‌های اشك كاشت


سلام
ببخش یه مدت نبودم...
موفق باشی
مهدیس
پنجشنبه 22 مهر 1389 ساعت 21 و 44 دقیقه و 05 ثانیه
خیلی قشنگ بود
خودمم
دوشنبه 19 مهر 1389 ساعت 16 و 46 دقیقه و 03 ثانیه
سلام به همه ی دوستای

با معرفت و یه ذره كمتر با معرفت
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر